تبليغاتX
فیلترشکن | دانلود | عکس | مطالب خواندنی

لينكدوني

:: اولین و برترین سایت دانلود در ایران ::
:: برترین سایت افزایش بازدید ::
:: بهترین سایت سرگرمی و تفریح ::
:: بهترين لينك هاي ايراني و خارجي در ايران هات ::
:: بهترين و بزرگترين مرجع براي گرافيست ها ::
:: هرچقدر قالب وبلاگ كه بخواي اينجا هست ::
:: دامنه ي مجاني براي ايرانيان ::
:: بزرگترين خبرگذاري وب ايران ::
:: بزرگترین دایرکتوری برای ثبت وبلاگ و یا سایت ::
:: بهترین لینکدونی ایرانیان برای ثبت وبلاگ یا سایت ::
:: فهرست سایت ها و وبلاگ های ایرانی ::
:: ثبت دامنه با ارزان ترین قیمت ممکن ::
:: با عضوگیری صاحب موبایل مجانی شوید ::
:: بهترين و بزرگترين سايت ثبت دايركتوري در ايران ::
:: بزرگترین سایت خبری ایران::
:: بهترین و بزرگترین سایت دانلود موزیک ::

پند لقمان به پسرش


روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی


پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.


شعرهای پشت کامیون

گر به هستی برسی مست نگردی مردی
گر به نیستی برسی سست نگردی مردی

اگه زمونه نامهربونه تو مهربون باش
اگه افتاب میسوزونه تو سایبون باش


كاش زندگی دنده عقب داشت!!!!!

منمشتعلعشقعليمچهكنم

نورپايين ، نشانه شعوربالاست

بوق نزن شاگردم خوابه

 

برای دیدن بقیه مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید


» ادامه مطلب

شعر اینترنتی

اینم یه شعر اینترنتی جالب برای عاشقان اینترنتی

 

ای که ایمیلم (email) نمی خوانی و دیلیت (delete) میکنی

پس چرا شعرم به نام خود تو ادیت (edit) میکنی

با هزاران شور و شادی میل (mail) را سند (send) می کنم

تا که استارت (start) می کنم غمهای خود اند (end) می کنم

دل خوش کامنت (comment) تو وبلاگ خود آپ (up) میکنم

من به عشق آف (off) تو هر روز سانگ آپ (sing up) می کنم

میل های (mail) جز تو را بر چسب اسپم (spam) می زنم

از جی میل و (gmail) یا هو و (yahoo) هات میل (hotmail) من دم می زنم

پیکچری (picture) را کن اتچ (attach) در آن مرا هم یاد کن

یا که دانلود کن (download) پاور پینتم (power point) دلم را شاد کن

دست کم لطفی و کن سابجکت (subject) میلم (mail) رید (read) کن

یا که بر فایل (file) های آپلود (upload) لحظه ای تردید کن

لینک (link) وبلاگم به یک کلیک (click) موست (mouse) هات (hot) کن

گر نداری میل ران (run) میل باکس (mailbox) خود سانگ اوت (sing out) کن


اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

یه شعر عاشقونه برای دوستای عاشق خودم

تا آخر بخونین واقعا" خیلی قشنگه!!!

 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛

عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ...

.عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛

عشق يعني كوشش بي ادعا .....

عشق يعني مهر بي اما اگر ؛

عشق يعني رفتن با پاي سر ....

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛

عشق يعني جان من قربان اوست ...

 

برای خواندن ادمه شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید


» ادامه مطلب

قدر عمرمونو بدونیم...

اتاق مى زنى ، آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ریخته است مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه واویلاست وهنوز هم كارهات مانده است .

 یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود و چهار چشمى همه چیز را مى پاید . از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حیاط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى پرده و قالىو سماور گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن وحسین و مهین و شهین ....... غرقه درهمین كشمكشها و گرفتاریها و مشغولیات و خیالات و مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سرپیچ پلكان جلوت یك آینه است از آن رد مشو...!

لحظه اى همه چیز را رها كن ، خودت را خلاص كن، بایست و با خودت روبرو شو نگاهش كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقیقا ور اندازش كن كوشش كن درست بشنا سی اش، درست بجایش آورى فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى با شى ؟

 اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوریتر و مهمتر از اینكه همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقلیدى و بی دوام و بى قیمت را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد.

دکتر شریعتی


سخنی از یک تنها...

در بهشت به آن دو حق انتخاب دادند: سعادت بدون آزادی، آزادی بدون سعادت. راه سومی وجود نداشت.
آن دو احمق آزادی را برگزیدند.
و نتیجه اش چه شد...
نه سعادت، نه آزادی...


جملات زیبا از شخصیت های بزرگ

**زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ….آلبرت انيشتين

—————————

**جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند

—————————

**ميان انسان و شرافت رشته باريكي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس

—————————

**شريف ترين دلها دلي است كه انديشه ي آزار كسان درآن نباشد.  زرتشت

—————————

**ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود.

—————————

**روزي روزگاري اهالي يه دهكده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا كنند, در روز موعود همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان.

—————————

**بدبختي تنها در باغچه اي كه خودت كاشته اي مي رويد.

—————————

**وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه.


شوق دیدار

شعر یا ترانه ای رو كه در این ایمیل ملاحظه خواهید كرد با تاثیر پذیری از شعر معروف "كـوچـه" یا "بی تو مهتاب شبی ..." سروده ی "زنده یاد فریدون مشیری" به سبكی جدید و با سلایق دوستداران كامپیوتر و اینترنت و چت و از اینجور چیزا البته بصورتی طنز گونه بازنویسی شده كه در نوع خودش بسیار زیباست. توصیه می كنم با همون آهنگ "كـوچـه" شعر رو تا آخر دنبال كنید

بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم

شدم آن User دیوانه که بودم

2.jpg

برای خواندن بقیه شعر به ادامه مطلب بروید


» ادامه مطلب

حافظ در عصر جديد

نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
ديدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بي خيالي
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که مي سرايم شعر سپيد باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقيب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم : بگو ، ز مويش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : کجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟
گفتا : خريده قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ، ز محمل يا از کجاوه يادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقي
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جای هدهد ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگي
گفتا : که ادکلن شد در شيشه های رنگي
گفتم : سراغ داری ميخانه ای حسابي ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابي
گفتم : بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان ؟
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتي ؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي

متن کامل وصیت نامه ی دکتر شریعتی

امروز دوشنبه، سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره هاى بیهوده تر شخصیتهاى مدرج، گذرنامه را گرفتم و براى چهارشنبه، جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست.(نشانه اى از تحمیل مدرنیسم قرن بیستم، برگروهى که به قرن بوق تعلق دارند). گرچه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضى و سماوى فراوان است اما به حکم ظاهرامور، عازم سفرم وبه حکم شرع، دراین سفر باید وصیت کنم.وصیت یک معلم که از هیجده سالگى تا امروز که در سى وپنج سالگى است، جز تعلیم کارى نکرده و جز رنج چیزى نیندوخته است، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت وبیدریغى، تماما" واگذار مى کنم به همسرم که از حقوقم(اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم وندارم، بپردازد که چون خود مى داند، صورت ریزش ضرورتى ندارد. همه امیدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم

متن کامل در ادامه ی مطلب...


» ادامه مطلب

سخنانی از دکتر شریعتی

به مناسبت سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است ( دكتر علي شريعتي)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند ( دكتر علي شريعتي )

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است ( دكتر علي شريعتي )

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است (دكتر علي شريعتي)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دكتر علي شريعتي)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري (دكتر علي شريعتي)

موفق و پیروز باشید.


دسته بندی انسانها - دکتر علی شریعتی

دكتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي كرده است

دكتر علي شريعتي --- منبع: عاشقونه دات كام

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.



دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.



دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.



دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


خدا رحمتت کنه!!

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستايش کردم ، گفتند خرافات است

 عاشق شدم ، گفتند دروغ است

 گريستم ، گفتند بهانه است

 خنديدم ، گفتند ديوانه است

 دنيا را نگه داريد ،

 مي خواهم پياده شوم .

 

                                                               دکتر علي شريعتي

 

نزدیک سالگرد درگذشت دکتر هستیم.

ارادت خاصی بهشون دارم.


به تو می اندیشم I Think Of You

I Think Of You

به تو می اندیشم

When I think of you, you fill my mind;
وقتی من راجع به تو فکر میکنم و تمام ذهنم رو میگیری

There’s no more thinking room I find.
جای کافی برای فکر کردن پیدا نمیکنم

I’ve never had such thoughts before;
من تابحال این چنین فکر نکرده بودم!

I’m lost in you, whom I adore.

من در تو گم شده ام و به چه کسی عشق میورزم؟

I think no more of mundane things,
من در مورد چیزهای دنیوی فکر نمیکنم

Like common pleasures that living brings.
مثل لذت های معمولی که زندگی به ارمغان میاره!

I just think of you, and I’m filled with dreams;
من تنها درباره ی تو می اندیشم! و من با رویاها پر شده ام!

To keep your love fills all my schemes.

تا ادامه دهم که عشقت از همه ی زوایا مرا پر کند


زندگينامه دکتر سيمين دانشور

دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسي در شيراز متولد شد. او فرزند محمدعلي دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدير هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را مدرسهٔ انگليسي مهرآيين انجام داد و در امتحان نهايي ديپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس براي ادامهٔ تحصيل در رشتهٔ ادبيات فارسي به دانشکدهٔ ادبيات دانشگاه تهران رفت. وي نخستين زن ايراني است که به صورتي حرفه‌اي در زبان فارسي داستان نوشت. مهم‌ترين اثر او رمان سووشون است که نثري ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترين آثار ادبيات داستاني در ايران محسوب مي‌شود. دانشور همچنين عضو و نخستين رئيس کانون نويسندگان ايران بود.
دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسي، شروع به مقاله‌نويسي براي راديو تهران و روزنامهٔ ايران کرد، با نام مستعار شيرازي بي‌نام.
در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولين مجموعهٔ داستاني است که به قلم زني ايراني چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نويسي فاطمه سياح، استاد راهنماي وي، و صادق هدايت بودند. در همين سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وي شد، آشنا شد.
در ۱۳۲۸ با مدرک دکتري ادبيات فارسي از دانشگاه تهران فارغ‌التحصيل شد. عنوان رسالهٔ وي «علم‌الجمال و جمال در ادبيات فارسي تا قرن هفتم» بود (با راهنمايي سياح و بديع‌الزمان فروزانفر).
دکتر سيمين دانشور به سال ۱۳۲۹ زماني که در اتوبوس نشسته بود تا راهي شيراز شود با جلال آل‌احمد نويسنده و روشنفکر ايراني آشنا شد در همين سال با آل‌احمد ازدواج کرد. دانشور در ۱۳۳۱ با دريافت بورس تحصيلي به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زيبايي‌شناسي تحصيل کرد. وي در اين دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نويسي و نزد فيل پريک نمايش‌نامه‌نويسي آموخت. در اين مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگليسي نوشته بود در ايالات متحده چاپ شد.
پس از برگشتن به ايران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهاي زيبا به تدريس پرداخت تا اين که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسي و تاريخ هنر شد. اندکي پيش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترين رمان‌هاي معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد.
کتابها
اولين آثار منتشرشدهٔ دانشور عبارت‌اند از مجموعه‌هاي داستان کوتاه آتش خاموش (ارديبهشت ۱۳۲۷) و شهري چون بهشت (دي ۱۳۴۰) و نيز ترجمهٔ آثاري از برنارد شاو (سرباز شکلاتي، ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان، ۱۳۲۸)، آلن پيتون (بنال وطنناتانيل هاثورن (داغ ننگ) و ديگران.
معروف‌ترين اثر دانشور، رمان سَووشون (انتشارات خوارزمي، تير ۱۳۴۸) است که مدت کوتاهي پيش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. دربارهٔ اين رمان نقدهاي بسيار معدودي منتشر شده‌است (گلشيري، ص ۹). اين رمان به وقايع پس از پادشاهي محمدرضا شاه مي‌پردازد، و ماجراهاي آن در نيمهٔ اول سال ۱۳۲۲ در شيراز اتفاق مي‌افتند، ولي به گفتهٔ خود دانشور به شکلي رمزي به سقوط دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ نيز اشاره مي‌کند (گلشيري، ص ۱۷۱).
از آثار ديگر وي مي‌توان به چهل طوطي (با جلال آل‌احمد)، به کي سلام کنم؟ (خوارزمي، خرداد ۱۳۵۹)، و ترجمهٔ ماه عسل آفتابي (۱۳۶۲) اشاره کرد. وي چند اثر غيرداستاني نيز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، ۱۳۶۰)، شاهکارهاي فرش ايران، راهنماي صنايع ايران، ذن بوديسم، و مقالاتي با عنوان «مباني استتيک» در روزنامهٔ مهرگان.
مهم‌ترين آثار دانشور پس از انقلاب ايران رمان‌هاي جزيرهٔ سرگرداني (خوارزمي، ۱۳۷۲) و ساربان سرگردان هستند که به وقايعي که به اين انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن مي‌پردازن

یه عکسه جالب و دیدنی از ...

امروز اومدم تا این عکس رو که خودم کار کردم واستون آپ کنم.در این قسمت کلیک کنید

نامه ی چاپلین به دخترش:

ژرالدین ! دخترم،

اینجا شب است... شب نوئل؛ در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه تنها برادر و خواهر تو ، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . بقیه در ادامه ی مطلب


» ادامه مطلب

گزیده ای از اشعار خیام

ابر آمد و باز بر سر سبزه گزیست
بی باده گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصل از ایام جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سر مست
خوش باش دمی که زندگانی این است


بر شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم دری یافتمی

از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید راز
هان بر سر این دو راهه آز و نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز


ای دل! غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نه ای غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور

در دایره ای که آمدن ،رفتن ماست
آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم ایام مرا یاد نگشت
روزی که نیامدست و روزی که گذشت


آخرین سخنان گابریل گارسیا

گابریل گارسیا مارکز نویسنده 73 ساله و چهره تابناک ادبیات آمریکای لاتین و جهان به علت بیماری از زندگی اجتماعی کناره گرفت. او به سرطان غدد لنفاوی مبتلا شده است و به نظر می رسد که حالش مرتباً بدتر می شود. مارکز یک نامه خداحافظی برای دوستانش نوشته که حقیقتاً تکان دهنده است. گفتنی است مارکز نویسنده رمان هایی چون «صد سال تنهایی»، «گزارش یک قتل» ، «از عشق و شیاطین دیگر» ، « پاییز پدرسالار» و ... است که در سال 1982 نیز برنده جایزه نوبل شد.

 

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنــه ام و تکه ی کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت. احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم.
ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند، کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم. چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را برهم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم.
هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم ، هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم !
اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت. قبایی ساده می پوشیدم. نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.
خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم.... روی ستارگان با رویایی ون گوکی شعری بندیتی (1) را نقاشی می کردم. و صدای دلنشین سرات(2) ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم. با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبر گهایشان در جانم بخلد.

خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق عشق زندگی می کردم. به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند. و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند!
به هرکودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد به سالخوردگان یاد می دادم که مر گ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد
.

آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام. من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند، بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ضجه ای است که در دستد ارند.
دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد. دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا ر
 ویپای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام. اما در حقیقت فایده چندانی ندارند. چون هنگامی که آنها را در این چمد ان می گذارم. بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.


شيخ بهايی

روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی، بلكه احقاق حق مردم بشود.

شیخ بهایى گفت: قربان من یك هفته مهلت مى‏خواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى كه پیش آمد خواهد كرد چنانچه باز هم اراده ی ملوكانه بر این نظر باقى باشد دست به كار شوم و الا به همان كار فرهنگ بپردازم.
شاه عباس قبول كرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصایه خود را كنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى كه از آنجا مى‏گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد سلامى كرد. شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت:
اى بنده ی خدا من مى‏دانم كه ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع مى‏كند تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت . لیكن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز كن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو.
مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به كوچه‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت : امروز هر كس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مى‏روم پیش شاه و قصدى دارم كه بعداً معلوم مى‏شود.
شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل كرد عرض كرد : قبله گاها مى‏خواهم كوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى‏نمایند.
شاه عباس با تعجب پرسید : ماجرا چیست ؟ شیخ بهایى گفت : من دیروز به رهگذرى گفتم كه چشمت را هم بگذار كه زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم كسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده كه من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده كه همه كس مى‏گوید من خودم دیدم كه شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند ، جمعیت به قدرى بود كه راه عبور بر هر كس بسته شد ، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد كه از هر محلى یك نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین كنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند . بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند ، هر كدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم كه چگونه زمین شیخ را بلعید ! دیگرى گفت : خیلى وحشتناك بود ناگهان زمین دهان باز كرد و شیخ را مثل یك لقمه غذا در خود فرو برد . سومى گفت: به تاج شاه قسم كه دیدم چگونه شیخ التماس مى‏كرد و به درگاه خدا تضرع مى‏نمود . چهارمى ‏گفت : خدا را شاهد مى‏گیرم كه دیدم شیخ تا كمر در خاك فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى كه بر سینه‏اش وارد مى‏آمد از كاسه سر بیرون زده بود.
به همین ترتیب هر یك از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى‏كرد . عاقبت شاه آنها را مرخص كرد و خطاب به آنها گفت: بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى‏شود شیخ بهایى گناهكار بوده است ! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند ، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت : قبله ی عالم . عقل و شعور مردم را دیدید؟ شاه گفت : آرى ، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟ شیخ عرض كرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم. شاه گفت : بله ولى چطور؟ شیخ گفت:  من چگونه مى‏توانم قاضى القضات شوم با علم به اینكه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست كه درست باشد، آن وقت مظلمه گناهكاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر مى‏فرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مى‏آید و بر من حرفى نیست! شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه كرده و مى‏كنم لازم نیست به قضاوت بپردازى ، همان بهتر كه به كار فرهنگ مشغول باشى.
از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار كشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید كه همه كس آنان را مورد تكریم و تعظیم قرار مى‏داد.

دنیا

دنیا را بد ساخته اند
 
 کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
 
 کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
 
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
 
 به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند
 
 و این رنج است. زندگی یعنی این ....

                                                                 دکتر شریعتی


احمق نیستم!!

پر بودم و سیر بودم و سیراب

    و لذتم تنها این که ...

          آری کارم سخت است و دردم سخت

                و از هر چه شیرینی و شادی و بازی است محروم

                     اما ...

                        این بس که می فهمم!

                             خوب است...

   احمق نیستم.                                                                          

                                                                                                                     دکتر شریعتی


شعری زیبا از کیومرث منشی زاده با نام "از صفر تا بی نهایت"

"از صفر تا بی نهایت"

جهان به کوچکی حجم خواب خرگوش است

و نبض خسته انسانیت چو من,مغرور

صدای درویش نی در عدم هیاهوئیست

هراسناک تر از انفجار سر بی گاز درون کوره خورشید کهکشان کبود

تمام بعد زمان را مچاله باید درون قرمزی سطلی از صدای خروس

حیات بازده اضطراب تکوین است

-گریز ماده در<حوزه عقیم>خلاء-


شعری زیبا از کیومرث منشی زاده

کاش می فهمیدی:

در خزانی که از این دشت گذشت

سبزها باز چرا زرد شدند

خیل خاکستری لک لک ها در افق های مسی رنگ غروب

تا کجاهای کجا کوچیده ست

کاش می فهمیدی:

زندگی محبس بی دیواریست

و تو محکوم به حبس ابدی وعدالت ستم معتدلیست

که درون رگ قانون جاریست

کاش می فهمیدی:

دوستی آش دهن سوزی نیست

عشق.بازار متاع جنسی است آرزو گور جوانمردان است

مرده از زنده همیشه هر آن در جهان بیشتر

کاش می فهمیدی:

چیزهائیست که بایدتو بفهمی اما...

بهتر آنست کمی گریه کنم.

 


شعر کوچه از فریدون مشیری

كوچه (فریدون مشیری)

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


خدایا:

مگذار که :

ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .

که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .

که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .

که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .

خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .

مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .

« دکتر علی شریعتی »


...آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست...

...آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هرشب، دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست، به ابدیت می پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"! که بعدها دبیرانم خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود


فرازهایی از سخنان دکتر شریعتی

خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است دکتر علی شریعتی


اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دكتر علی شریعتی)


به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دكتر علی شریعتی)


اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كویر است ( دكتر علی شریعتی )


مهربانی جاده ایست که هرچه پیش تر روند ,خطرناک تر می گردد ! نمی توان باز گشت....اما لحظه ای باید درنگ کرد و شاید چند گامی بر بیراهه رفت .

زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید : به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟ دکتر علی در جواب گفتند : نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست


اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
او جانشین تمامی نداشته های من است


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
...


دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم


با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.


تو هر چه می‌خواهی باشی باش اما ... آدم باش.


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی نشانه ایست که قربانیت کنند......


حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ولی افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند.


این جا که منم کسی چه می داند که بودن نیز همچون زیستن طاقت فرساست دو بیگانه ی همدرد از دو خویش بیدرد با هم خویشاوندترند اشنا یعنی هم خانه ی من در دیار تنهایی... دکتر علی شریعتی


مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند، گدایی عشق میكنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب
زن نشدند، اما همین كه مطمئن شدند مردانگی را در كمال نامردی به جا می آورند
دكتر علی شریعتی


انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته «دکتر شریعتی»


دنیا را بد ساخته اند.... کسی را که دوستش داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری، اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است . زندگی یعنی این...

افسوس... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد... برای آنچه از دست رفته آه میکشیم ………… دکتر شریعتی


خدایا بمن زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت مخورم
و مردنی عطا کن که در بیهودگی اش سوگوار مباشم.


به هر كه دوستش می داری بیاموز كه عشق از زندگی كردن بهتر است
و به هر كه دوست تر می داری بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر است


اگر در صحنه نیستی هر کجا هستی باش,مهم نیست که سر سجاده ی نماز باشی یا سر سفره ی شراب.


بگذار تا شیطنت عشق چشمانت را به عریانی خویش بگشاید , هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.

عشق تنها كار بی چرای عالم است
چه;آفریینش بدان پایان میگیرد
معشوق من چنان لطیف است
كه خود را به "بودن "نیالوده است
كه اگر جامه وجود بر تن میكرد
نه معشوق من بود


اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر می شوم .....
این زندگی من است

شمع ؟

شمع مومی نرم و در دلش آتشی پنهان.

هستی اش ؟

هستی اش اندامی برای سوختن/افروختن .

زندگیش ؟

زندگیش اشک و آتش و همین !

و در پایان افسردن و مردن در آغوش اشکهایش !


"اشک"
مگرنه اشک زیباترین شعر و بیتابترین عشق و گدازانترین ایمان و داغترین اشتیاق و تب دارترین احساس و خالص ترین گفتن و لطیف ترین دوست داشتن است که همه در کوره ی یک دل بهم آمیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند نامش اشک ؟

خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطراب های بزرگ, غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز را بر جانم ریز


نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاکم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را درگلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

تا كنون اندیشیده اید كه عشق برتر است یا دوستی ؟
عشق ریسمان طبیعت است و سركشان را به بند خویش می آورد تا آنچه را آنان بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ می ستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است .
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .
عشق غذا خوردن یك حریص گرسنه است و دوست داشتن " همزبانی در سزمین بیگانه یافتن است " .
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا كردن .
عشق بینایی را می گیرید و دوست داشتن می دهد .
عشق خشن است و شدید و در عین حال نا پایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال سرشار اطمینان .
عشق یك فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق .
عشق جوششی یك جانبه است . به معشوق نمی اندیشد كه كیست؟ یك خود جوشی ذاتی است و از این رو همیشه اشتباه می كند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همیشه یكجا می ماند
و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو روشنایی آن ، چهره یكدیگر را می توانند دید و در این جاست كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم می نگرند احساس می كنند كه هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق - كه درد كوچكی هم نیست - فراوان است .
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می كند و از این رو است كه پس از آشنایی پدید می آید و در حقیقت دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است كه خودمانی می شوند .


من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!


انسان به میزانی که می اندیشد انسان است، نه به میزانی که اندیشه های دیگران را نشخوار می کند.


" لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند


زندگی چیست؟! ...
نان ...
آزادی ...
فرهنگ ...
ایمان ...
و دوست داشتن! ...


شرافتِ مرد ، به بکارتِ زن میماند! ...
یکبار که لکه دار شود ، دیگر قابل جبران نخواهد بود! ...
دین ِ چو منی ، گزاف و آسان نبوَد! ...
روشنتر از ایمانِ من ایمان نبوَد! ...
در دهر ، چو من یکی و آن هم مؤمن ،
پس در همه دهر یک بی ایمان نبوَد! ...


خدایا! ...رحمتی کن ،تاایمان ،نام و نان برایم نیاورد! ...قوتم بخش ،تا نانم را ،و حتی نامم را ،در خطر ایمانم افکنم! ...تا از آنانی نباشم که ،پول دین را می گیرند ،و برای دنیا کار می کنند! ...بلکه از آنانی باشم که ،پول دنیا را می گیرند ،و برای دین کار می کنند!


راهی که از لجن تا خدا کشیده شده است «مذهب » نام دارد. در این جا روشن است که مذهب یعنی راه، مذهب هدف نیست، راه است و وسیله است. تمام بدبختی هایی که در جامعه های مذهبی دیده می شود به این علت است که مذهب تغییر روح و جهت داده و در نتیجه نقشی که دارد عوض شده است و این بدان معناست که « مذهب را هدف کرده اند.»


من هرگز از مرگ نمی هراسید ه ام
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است
آزادی معبود من است
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است
هر دردی بی درد است
هر زندانی رهایی است
هر جهادی آسودگی است
هر مرگی حیات است
مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم
پس چرا از فردا می ترسم
من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!
دکتر علی شریعتی


بشر بودن است و انسان شدن!


خواستم بگویم فاطمه، دختر پیامبر است.... اما دیدم نه فاطمه نیست
خواستم بگویم فاطمه، همسر علی است.... اما دیدم نه فاطمه نیست
خواستم بگویم فاطمه، مادر حسن و حسین است.... اما دیدم نه فاطمه نیست
این همه فاطمه هست و فاطمه این همه نیست
فاطمه فاطمه است....

به دکتر شریعتی گفتند :" استاد! سیگار طول زندگی آدمو کوتاه میکنه" در جواب گفت :" من به عرض زندگی فکر میکنم


اگرتنها ترین تنها شوم بازهم خدا هست.


سرمایه های ماورایی هر کس حرف هایی است که برای نگفتن دارد


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم


شناخت علی ذهنیت است و حب علی احساس ، اما تشیع علی عمل است ...


زندگی داستان مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی گفت: نخریدند تمام شد


بودنت را پوستی کن بر گرد هسته ی ایمانت! هستی شو، هست شو!همه حباب مباش! در دل تاریکت شعله را برافروز،بتاب.


بالا